تبليغاتX
حرف دل
WELL COME TO MY WEBLOG
 

نفس کشیدنم دوستت دارم...

ای امید و آرزوی من دوستت دارم...

ای تو به زیبایی یک گلسرخ،به پاکی یک چشمه زلال،

به لطافت باران بهار دوستت دارم...

ای تو فصل بهارم،همیشه یارم،

همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم...

ای تو ارامش وجودم،همه بود و نبودم،

هستی و تاروپودم دوستت دارم...

ای تو طلوع زندگی ام،ناجی لب تشنه ام دوستت دارم...

ای تو عشق زندگی ام،همیشگی ام،ماندنی ام دوستت دارم...

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی...

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ایی...

به خاطرت جانم را،زندگی ام را،فدایت می کنم،نثارت می کنم...

دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت می کنم...

اگر می گویم دوستت دارم از ته دل می گویم،

از تمام وجودم می گویم!

باور کنی یا نکنی یک کلام!دوستت دارم...

                                                                                                    شبنم

نمی دانم به چه گناه بزرگی مرا ترک کردی اما بازم دوستت خواهم داشت شبنم جان

...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 23:6 توسط :: امیر ::

 

...

هیچ وقت نمی فهمی چقدر دوست داشتم،

اون لحظه ایی که فقط تو رو داشتم.

حتی تو فکرم هیچ کسی جز تو نبود،

اخه هیچ کسی جز تو دوست داشتنی نبود.

چقدر رو اسمت خط می کشیدم،

اما باز جام عشقت رو سر می کشیدم.

قسم به همین دل خستم،خیلی شکستم.

بستم چشمامو رو به دنیا،

منمو مهمونی هر شب غم ها.

                                              امیر




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 20:38 توسط :: امیر ::

 

...

ای خدا خسته ام از این زندگی،دیگه عادت کرده ام به بازندگی،

در حسرت یه لبخند مدت دار روی لبم،تنها عاشق عشق ندیده منم.

گفتم جداشیم چه ساده قبول کرد،

چه ساده جواز مردنم رو صادر کرد.

خط کشیدم رو حرفام،دیگه منمو گریه ی شبهام.

حسرت دست گرمش رو دارم،

منم که به زنده بودنم اعتراض دارم...

                                                   امیر




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 20:36 توسط :: امیر ::

 

همسفر

سلام همسفر،جرعه ایی نفس به من ده شاید دلم جوان تر شد.

مدتی است مسافر این جاده ی بی انتهایم اما مقصدی نمی بینم

سراب مهمان چشمانم است،دلم حقیر یک دست گرم است،دلم

پاک از جای پای یک همدل است،

کوله بارم پر از حرف های نگفته-درون قلبم پر از رازهای

نهفته .

اگر به دلم همسفری با لبخندی ما را رخصت بده.

روزها خبر از تک سواری دل ها می دهند.

                                               امیر




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 0:58 توسط :: امیر ::

 

سلام

از بازدید شما متشکرم                 

(( نظر یادتون نره! ))                        

                                 امیر




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 0:57 توسط :: امیر ::

 

دل شکستن

روزها را به مردگی سر کردم،آبی آسمان را آبی ندیدم

هر چه فریاد زدم عاشقی ندیدم.چقدر سخته دل شکستن

آدما از کجا یاد گرفتن،چرا ما بلد نیستیم؟

از کجا یاد گرفتید دل شکستن را؟

در چه کلاسی آموختن شما را؟

پس چرا ما یاد نگرفتیم؟

لذت دل شکستن را نچشیدیم

به مرگ لذت رسیدیم،اما ندیدیم،غم را دیدیم.

کاش من هم دل شکستن را بلد بودم

کاش عاشق کشی را بلد بودم

کاش منم مثل تو بودم.                                                      

                                                امیر




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 15:44 توسط :: امیر ::

 

زیر بارن

چه قدر دل سنگ شدی

حتی شوق صدات رو گرفتی

آرزوی محال شدی

زیر بارون تو رو یادم می آد

اون موقع که عاشقم شدی

یادش بخیر چه روزی بود

انگار که زیر بارون فرشته شدی

فرشته بودن اون روزا حقت بود

نه الان که مغرور شدی...

             امیر




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 15:36 توسط :: امیر ::

 

بانو

بانوی با شکوه من- صبر لبریز از درد اما خنده بر لب

شمع روشن ماندگار من- فرصت هر بهار- تازه تر

از نسـیم - آواز ناشناخته،خواهر رویایی من.

عمرت به طراوت باران بهاری - ماندگاری در دلم

پایان هر انتظاری.

پرستار دل بیمار من- فدای مهربانی و گذشت بی کرانت

رخصت مردن بده تا برایت بمیرم، ای تازه تر از تازه،

ای نویِ بی کهنگی، با چه جملاتی دستانت را ببوسم؟

دوست داشتن بی تو حقیر است ومجال سکوت مرگ

می خواهد.

با بوسه ایی دل زخم خورده ام را منور به شادابی

دلت کن- تسبیح چشمانتم، چشم از چشمم بر ندار...

 anita           امیر




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 13:31 توسط :: امیر ::

 

حرف دل درد است

جایت خالی،دیشب نبودی و من در خیابان تنهایی تو

 پرسه می زدم.

تو نبودی و هی به دلم طعنه می زدم.

این جا چه بسیار غریب است،

از ناودان ها خون جاری است،

عرق سردی وجودم را فرا گرفته است

حتی چراغ خانه ها نویدی از زندگی نمی دهد.

بادی صورتم را نوازش می کند،لذت دستانت را زنده می کند،

با اشکی فراموش می کنم و لبخندی از سردی درد

 مرا همراهی می کند.

منم و قدم هایی مشکوک به سکوت.خسته دل تنهایی منم.

جرعه ایی از زندگی به من ده،

تا شاید امید فانوسی در دلم روشن کند.

حرف دل درد است، سخن نمی گویم،

سکوت از همه قشنگ تر است.

شمعی برای دلم روشن کن، جوانه ایی از وجودت در دلم بکار،

شاید روزی امید به بار آورد،

                                       شاید...

                                                    امیر




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 12:59 توسط :: امیر ::

 

مژده مرگ بده

مسافر چشمانتم در تاریکی شب

فانوسی به دستانم بده، از تلخی روزگار خسته ام مجالی بده

در تنگنای تاریکی اسیر غمم فرصت درنگی بده.

بگذار چشمانم به تاریکی رنگ بدهد، شاید خنده بر لبانم

شکوفه بزند.

منتظر یک نقطه ی برخورد با چشمانتم، با صبر به دستانم بنگر

نفسی عمیق در سینه کن و اسمم را صدا بزن.بنشین کناردستم و

چشمانم را همراهی کن.

دلت مه ایی بر سر راهم قرار داد،جایی را نمی بینم.

حتی فرصت انتظار هم ندادی، حداقل

مژده مرگ را بده.                                                            امیر




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 12:55 توسط :: امیر ::

 

کلیسای مرگ

برای دیدنت به کلیسای مرگ آمدم،

همه به استقبالم برای جشن مرگ آمدن

اما تو را بین آنها نمی یابم،کجایی؟

منم و صلیبی تنها- خوشحالم که دستانم بسته اند،تا دیگر

نتوانم برایت بنویسم.

چه قدر دلباز تر از خانه ی دل توست.

حداقل همه چیز با من همدل است.چه جشن مرگی،

چه مردن با شکوهی.

پایان دلهره و انتظار- پایان وابستگی-

برای تویی که از عشق خسته ایی

حالا راه رفتنت باز است اما پیاده ایی،نه سوار بر مر کب دلم،

نه حتی دلیجان مرگ در انتظارت،هم قصه ی تنهایی شده ایی.

اگر دستم اسیر یک بند است،اما دلم رهایی دارد،

اگر پاهایم زخم بستن دارد،اما گامی نو برداشته است.

دلم در خرابات بود و ندیدی،

حالا در خرابه ی غم است می جویی؟

برگرد وکاوش دلت را خاموش کن،

کمی هم خود را هم نشین تنهایی خود کن.خدا حافظ

                                                        سلام مرگ...

           امیر




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:39 توسط :: امیر ::

 

برگشت ممنوع

تنها ترم از تنهایی

کار گذشته از رسوایی

تنهایی واژه ایی به این زیبایی

برگشت ممنوع نمی توانی بیایی

بدی هایت را به دوش کشیدم

تلخی جدایی را در دوستی ات چشیدم

از هم نشینی با دلت کجا رسیدم

جایی رسیدم که مرگ را دیدم

          امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:42 توسط :: امیر ::

 

قناری

تو این بیابون تنها می گردم و می خندم

دیگه کسی نیست که دل بهش ببندم

این جا همه جاش یه رنگه

مثل شهر تو نیست

که همه جاش بوی نیرنگه

درسته این جا دل خیلی تنگه

اما تو شهر تو دل می مونه و می گنده

دلم چه تنگه

تو غربت چشمای تو انگار می جنگه

دل از غم صدای عاشق می گرید

انگار عاشقی می میرد و جدایی جون می گیرد

غم دل تازه نیست همونه

همون بی وفایی ست و بهونه

گریم چو قناری کنج قفس

دیگه بی تو نمی خواهم حتی یک نفس

در قفس باز نکن که دلم می خواد بمیره

یا که می خواد ازت انتقام بگیره

کردن دلش خون و حرمتش شکستند

انگار نه انگار که توپ به دل قناری بستند

تعجبی نیست،از آدما هیچ بعید نیست

این کار،کار تازه ایی نیست

انگار نه انگار که قناری

کنج قفس نشستی و غمی داری

قفس عوض می کنه فکر می کنه کرده چاره

نمی دونه تازه با این کارش زده به بیراهه

                                                                                         امیر




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 23:31 توسط :: امیر ::

 

برای تو

لبریزی از گفتن

اما هیچ سخنت نیست

غم و تنهایی من را می بینی

اما هیچ اثرت نیست

دل شکستنم بر تو چه بود سود

آتش خاکستر شده را چه اثر از دود

بگذار لحظه ای در خود بمیرم

تا شاید دوباره چشمانت را ببینم

برای روزهایی می گویم که می آیی

الان که نیستی،نمی دانم کجایی

جای تو مرگ را در آغوش گرفتم

قبری دربلندترین نقطه

آنجا که دوست داری گرفتم...

    امیر




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 10:55 توسط :: امیر ::

 

دیوانه

دیشب جایت خیلی خالی بود

اشکهایم تو را صدا می زدند

و در جواب بی جوابی می مردند.

کاش می شد اشکهایم را برایت بنویسم.

کاش اینجا بودی صدای هق هق ام را می شنیدی

که همچون طفلی که چیزی می خواهد فریاد می زند،

تو را از خدا می خواستم

تو رفتی و هنوز یادت هست و آزارم می دهد.

هنوز یادت هست و شبها اشک را از گونه ام جاری می سازد.

آری،گناه از تو نبود،از من بود که عاشقت نه،دیوانه ات شدم

دیــــــــــــــوانـــــــــــــــــــه!

بــاور نــکن

    امیر




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 10:51 توسط :: امیر ::

 

از غم

می خوام از غم بشکنم شیشه ها

تبر بزنم به جان ریشه ها

خط تیغ بزنم بر رگ جانم

نمی خوا م یگر زنده بمانم

دل پر از یه عالم غم و قصه س

راه روبرو دیگه بسته س

پاهام واسه رفتن دیگه خسته س

حنجره قناری واسه خوندن بسته س

بذارید کوه ها رو از غم بکنم

این دم آخر راحت جـان بکنم

بـذاریـد بـا یاد خـوش بـمیرم

منی که در غم تنهایی اسیرم

مجنونی ام که هیچ درمانم نیست

رهایم کنید کـه هیچ امانـم نـیست

           امیر




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 13:4 توسط :: امیر ::

 

چرا؟

بخون خیلی قشنگه،آرومت می کنه

چه خوبه قلم و کاغذی هست که احساسمون رو بنویسیم

چه قدر قشنگ می شه لحظه ها رو با نوشتن تفسیر کرد

یاد گذشته کرد.

راستی چرا این قدر ما آدما دل سنگیم؟

چرا وقتی جاده هست به خاکی می زنیم،

وقتی کسی هست از تنهایی دم می زنیم؟

چرا وقتی که دریا هست از بیشه دم می زنیم؟

چرا چشمامون رو بستیم،چرا همدیگرو دوست نداریم؟

چرا،چرا به هم ظلم می کنیم؟

وقتی اون که دوستش داری می شینه روبروت و

از بدی هات می گه،اون چیزی که نیستی و

فکر نمی کنی می گه،دیگه گوشات نمی شنوه،

انگار آب سردی بدنت رو فرا می گیره،کاش ما آدما هم

دکمه یmute داشتیم تا موقعی که نمی خواستیم

حرف کسی رو نمی شنیدیم،

کاش ما خوب ها هم دل نداشتیم!

              امیر




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 12:25 توسط :: امیر ::

 

پـــل

تنها و خسته – لبریز از حرف های سنگین نگفته- غمگین از

غم صدای قناری- توی مسیری تنها،نزدیک پلی غمگین و رها

هوایی مه آلود وسرد،پلی خسته و دل شکسته،درآرزوی قدمی نو

در انتظار یک لمس، هر لحظه پرپر می زند، شوق رسیدن را

در چشمانش میخوانم،غمش از دنیای ما بزرگتر است،اما

صبور،لب به غم نمی زند،زیر لبخند سردش دردی برق می زند،

اما دم نمی زند.

اسیر دیوی است در جانش،انگار که دردش را می دانم،

با حسرت به چشمانم نظاره می کند.

آرزو و تمنای مرگ را در نگاهش می بینم،هر نفسش را با آه

تزیین می کند، درِِِِِِِدش را می دانم، از تنهایی می ترسد،آنچه که

من عمری است با او رفیقم. دوست قسم خورده ی هر انسان.

نترس او تو را دوست دارد

باورش کن!!!!!

                                                              امیر




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 9:31 توسط :: امیر ::

 

یکی هست

 

وقتی که غمگین می شم

 

تو خودم میرم سنگین می شم

 

صدایی تو گوشم می پیچه می گه داره می میره

 

از بی تفاوتی من باز دلم اشک می ریزه

 

باز ساکت می شینه یه گوشه تنها

 

تو نگاهش نگفته حرفها

 

اون که یه روزی تنها کـسم بود

 

تنها کس دل خـستم بود

 

نیست و دیگه مرده

 

تموم خاطرهاش و برده

 

حالا کسی هست که بخاطرش بخندم

 

راه غم و رو به خودم ببندم

 

اگه بهش بگم دوسـتـت دارم

 

نمی خنده بگه به شوخی می ذارم

 

                امیر

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 15:29 توسط :: امیر ::

 

دنیایی جدید

 

کاش می توانستم دنیایی جدید بسازم،با هر آنچه دوست دارم

 

تنهایی را حکمفرما می کردم،در دل هر کس جا می کردم،

 

تا از غم تنهایی نترسد،جدایی را خط می زدم،دوست داشتن

 

را ممنوع ،لبخند را محکوم می کردم،آفتاب را سرد،

 

آبی را قرمز- سبز را مشکی؛ زیباست- دنیای جالبی است،

 

جای آب در رودهایش خون جاری است.

 

خشکسالی محبت شده،همه فقیر عشقند،سرد و ساکت،

 

قناری مات و مبهوت فراسوی پنجره را می نگرد- هر قلم

 

شوق نوشتن فریاد دارد،هر نفس شوق خوابیدن دارد،

 

آخ چقدر دلم درد دارد.

 

سنگ ها جای قلب ها را گرفته اند،شیشه ها شکسته اند،

 

دستی برای دوستی نیست،عجب دنیای ترسناکی است.

 

اما از ابتدا مرگ بهتر است تا...

 

همه چیز یک روست، دروغی نیست،

 

واقعیت پنهان آشکار است.

 

            امیر




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 11:43 توسط :: امیر ::

 

لحظـه هـا ...

 

روزها زود، تند تند، پشت سرهم می گذرند

 

اما لحظه ها نه دیر گذرند

 

روزهامی گذرد اما در لحظه پیر می شوی

 

کاش می شد از لحظه ها فرار کرد

 

دقیقه ها را با چشمانم می شمارم

 

در دقیقه ها که غرق می شوم،

 

در ثانیه ها کم می آورم

 

کاش می شد چشمانم را باز کنم و لحظه ها رفته باشند

 

اما نمی شود،در دقیقه ها زنجـیر شدم

 

محکوم به مرگ در لحظات شدم

 

فکرم با گذشته پیوند می خورد و آینده ایی می آفریند

 

آینده ایی که با مرگ لحظات می سازمش

 

کاش می توانستم تبر در ریشه دقیقه ها بزنم

 

کاش لحظات را باد می برد

 

همچون خاطراتم که بوسه بر دست زمان می زند

 

اندیشه فکر است اگر فکر اندیشیدنی  باشد

 

زمان دفترچه ی خاطرات گذشته است!!!!!

                                                         امیر




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 10:36 توسط :: امیر ::

 

صحنه ی آتشی

 

تعدادروزهای مانده به دیدنت را

 

با انگشتام می شمارم

 

ولی با دست قابل شمارش نیست

 

پس رو به ماشین حساب می آورم

 

اعدادی روی صفحه جاری می شوند

 

که به من می گویند،او را فراموش کن

 

به او می گویم هرگز

 

با دکمه های آن کلنجار می روم تا شاید

 

آن اعداد چند رقمی پایین بیاید

 

ولی ماشین حساب هیچ وقت دروغ نمی گوید

 

صفحه ی اعداد آن صحنه ایی آتشی است

 

که مرا در خود می سوزاند

 

سوزاندنی پنهانی

 

این آتش مرا از داخل می سوزاند

 

مشتی بر صفحه ی ارقام آن می زنم و

 

بازدوباره روزها را با انگشت می شمارم و

 

بازدوباره دل خود را گول می زنم

                                                

       امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:8 توسط :: امیر ::

 

یادم نمیاد

 

می خوام یه کمی گریه کنم

 

اما اشک از توی چشام نمیاد

 

می خوام بخاطر حرفات گریه کنم

 

اما هیچ کدوم از حرفات یادم نمیاد

 

می خوام بخاطر این گریه کنم

 

که هیچ کس طرفم نمیاد

 

می خوام یه دریا گریه کنم

 

اما این که دریا چقدره یادم نمیاد

 

می خوام توی دریای اشک شنا کنم

 

اما از این دریا هیچ ساحلی یادم نمیاد

 

می خوام تو جاده آخرین مسیرت گریه کنم

 

اما مسیری که به عشق ختم بشه رو یادم نمیاد

 

می خوام بخاطر چشات گریه کنم

 

اما چشایی که اشعه ی عشق داشته باشه رو

 

یادم نمیاد

 

می خوام بخاطرت گریه کنم

 

اما کسی و که دوستش داشته باشم یادم نمیاد

 

      

                                              امیر     




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:8 توسط :: امیر ::

 

لحظه ها               

لحظه ها را در پی لحظه هایی که انتظارش را می کشیدم،

گذراندم، اما هیچ و پوچ بود و افسوس.

همه اضطراب بود و خشک انتظار.

یادم بر درختی است که پوسیده است، درختی که از بی ابی

خشکیده است.

جنگلبانم در خواب زمستانی بوده است و منم در پس انتظار

 مرگ.

من خسته ی تنهایی ام و دلم خسته ی تنها، یک لحظه صبور،

 یک لحظه ساده غم ها.

ساده شکستن را از شیشه ی پنجره انتظار فرا گرفتم، سخت

شکستن و پایان را از شیشه ی عمر.

عمر را در پس میله های توری تنهایی سر کردم،

به لحظه ایی رسیدم  که لحظه ایی در پسش نیست،

به دوراهی ایی رسیدم که دیگر دوراهی ایی در امتدادش نیست.

به پایان رسیدم، در انتظار معجزه نشسته ام.

                                                  آری!

     امیر       




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:7 توسط :: امیر ::

 

مرداب

 

در خواب دیدم که خوابم- انگار مرده ایی روی آبم

 

به طلسمی دچارم که نمی دانم کجایم

 

مردابی سرد و ساکت،آفتابی یخ،آبی غمگین،نی زاری

 

دل شکسته- قایقی نفس نفس زنان- جغد شوم

 

روی یک بلندی.

 

سایه ی کسی از دور پیداست،هر چه نزدیک می شود

 

تاریک و تاریکتر می شود،او،او مرگ است.

 

انگاری که دست و پایم را بسته اند.

 

اسیرم به یک صدا، او اینجاست، صدایم می زند

 

لحظه ایی دستم را بگیر تا مرا با خود نبرد.

 

صدا لبخند می زند،میگوید تو خوابی،کجایی- دور می شود

 

دلم تاریک میشود،نفسم تنگ می شود،

 

آری این لحظه ی مرگ است،سکوت می کنم

                                                        

                                                         بیدارم کنید...

 

                                                                                           امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:7 توسط :: امیر ::

 

او رفت و غم آمد

 

از خوش خیالی به پوچی رسیدم- به راهی رسیدم که مرگ را دیدم

 

سر تا پا یخ شدم،در خود فرو ریختم- همه دنیا را بم دیدم

 

انگار کسی در کنارم بود، اما نمی دیدم،

 

 وقتی دیدم دیگر حس نمی کردم،فقط می دیدم- او رفت و تنهایی

 

را دیدم- غم از خوشی من گریه کرد،نفرینم کرد.

 

همه ی کاخ آرزوهایم بر سرم فرو ریخت،او رفت و غم آمد.

 

آری غم به آرزویش رسید،دلم را بوسیددوباره در من ساکن شد،

 

چقدر خسته ام- می خواهم یک عمر بخوابم

                                                               بیدارم نکنید...

 

                                                                        امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:7 توسط :: امیر ::

 

جغد شوم

 

روزهای زیبای بهار به پایان رسید و

 

عشق آخر در خانه ام را نزد

 

برگ های زیبای درخت جوان

 

به زیر پا ریخت ویار به ما سر نزد

 

هوای لطیف بهار سرد شد و

 

بخت سرنوشتم را رقم نزد

 

شب و روز به یادش بگریستم و

 

محبت به دل بی رحمش در نزد

 

سنگ به پای جغد شوم زدم

 

ولی او از جایش پر نزد

 

دل به دریا زدم و گفتم اشتباه کردم

 

ولی یارم هیچ حرف نزد

 

غرورم را شکستم و گفتم مرا ببخش

 

ولی اوبه من حرف از گذشتن نزد

 

    امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:6 توسط :: امیر ::

 

تلنگر

 

لحظه هایی هست که فکر می کنی خوابی،

 

این قدر خوشبختی که باور نمی کنی.

 

این قدر به خودت تلنگر می زنی که بدونی خوابی یا نه،

 

که خوشبختی میره- وقتی که غمگین می شی دیگه جای

 

هیچ تلنگری نیست.

 

دیگه حوصله ی هیچ فکری نیست.

 

               امیر

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:6 توسط :: امیر ::

 

 جدایی

بعضی وقتا فاصله ی بین مرگ وجدایی یک لحظه است.

می شود فاصله ها را با یک نگاه کم کرد،می شود با تو زیر

 رنگ قرمز آسمون سبز قدم زد.

رشته ی اتصال قلبم با تو یک لبخند سرد وزمستانی است،

چه سرد وخسته از من جدا شدی.چه ساده و زود فراموش شدم.

حقیقت تلخ و محض است جدایی.

بارون رنگ یک رنگی به وجود تو و من می زند.

چه دلتنگ می شکنم از نبودنت...                          

                                                     امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:5 توسط :: امیر ::

 

 حرف دل

با اشک هایم برایت می نویسم

تو که یک لحظه خاکسترم کردی،می نویسم

همه حرفهااز ابتدا نیرنگ بود

تازه فهمیدم دستانت از اول مال من نبود

چه زود برایت کهنه شدم

از بدی هایم به خوبی دیگری پی بردی

دلم را مدتی کوتاه امانت بردی

امانت دار خوبی نبودی،دلم را قربانی کردی

قربانی گذشته،قربانی دیگری کردی

کاش از اول عاشقم نمی کردی

کاش از ابتدا پشیمانم می کردی

هق هق را همدم شبانه ام کردی

چه ساده وبی تفاوت رهایم کردی

با رفتنت غم وتنهایی را نصیبم کردی

خاطرات گذشته را رفیقم کردی

کاش چشمانت را دوست نداشتم

کاش اصلا دل نداشتم

دل را گول زدی،دلم را بازیچه کردی

بیا ببین با رفتنت با دلم چه کردی

تنها یادگارت عکس ها وساعتی است

همین برای فراموش نکردنت کافی است

همیشه دعایت می کنم به خوبی

ای کاش از دنیا،خوبی را ببویی

دل ما که تنها شد،دیگری را تنها نگذار

خواهش میکنم او را در اتش نگذار

دنیا نا مهربان است با او مهربان باش

دنیا دو روز است خندان باش

خواهشی دارم،کمی هم برای من دعا کن

طلب بخشش برایم ازدرگاه خدا کن  

                 

 

                                                              امیر




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 12:5 توسط :: امیر ::